تبليغاتX
ایران زمین

ایران زمین

ایران و ایرانی برترین اند چون خداوند به این شکل خواسته است

این وبلاگ به وب سایت زیر منتقل

شده است برای عضو شدن در انجمن جدید ما دیروز هم دیر بود چه برسد به امروز

www.apadana.ffh.ir  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:34  توسط جاماسب 

باربد

باربد نامدارترين موسيقيدان و شاعر دوران ساساني كه در زمان خسرو پرويز مي زيسته است .اطلاع ما از او منحصر به زبان عربي و فارسي است.درباره زندگاني اين هنرمند اطلاعات اندك و افسانه آميزي در كتابهاي عربي و فارسي آورده شده است.منابع قديمي تر او را اهل مرو دانسته اند.اما منابع متاخرترزادگاه او را جهرم ذكر كرده اند.انتساب او به جهرم ظاهرا از اين سخن فردوسي استنباط شده است كه باربد پس از شنيدن خبر زنداني شدن خسرو پرويز به دست شيرويه از جهرم به تيسفون آمد.

باربد از طبقه اي از هنرمندان بود كه به زبان پارتي(پهلوي اشكاني)آنان را گوسان(gosan) و به فارسي ميانه يا پهلوي آنان را خنياگر مي ناميدند.اين هنرمندان موسيقيدان و شاعر بودند ‘ داستان هاي ايران باستان را خوب به خاطر مي سپردند و آنها را به شعر در مي آوردند و سرودها را با سازهاي خود مي خواندند.بيشتر اين خنياگران براي مردم هنرنمايي ميكردند و تنها دسته اي از آنها كه داراي مهارت و هنر بيشتر بودند مي توانستند به دربار شاهان راه يابند.باربد يكي از اين هنرمندان موفق بود.راه يافتن او را به دربار خسرو پرويز افسانه وار روايت كرده اند و احتمالا مطلب خود را از خداي نامه پهلوي گرفته اند.
بر طبق اين روايت ‘ باربد خود را در خور مصاحبت با خسرو پرويز مي دانست ‘ اما سركس(يا سرگيس) رئيس خنياگران دربار از روي حسد مانع از راه يافتن او به دربار گرديد.سرانجام باربد به تدبيري دست زد و هنگامي كه مهماني بزرگي در كاخ بر گذار مي شد‘ به كمك باغبان دربار خود را در ميان شاخه هاي درختان پنهان ساخت و سه لحن با بربط خود نواخت. نام اين سه لحن چنين بود  داد آفريد  پيكار گرد
سبز در سبز.

شاه مسحور هنرنمايي او شد و به نزد خود خواندش . پس از آن باربد رئيس خنياگران دربار شد و نفوذش در دربار روز به روز افزون تر شد و درباريان براي ميانجيگري و عرضه خواسته هاي خود به او توسل مي جستند.حتي شيرين ‘ سوگلي خسرو پرويز نيز گاهي درخواست خود را به واسطه باربد بر شاه عرضه مي كرد.

ابن فقيه همداني در شرح ساختن قصر شيرين آورده است كه خسرو پرويز فرمان داده بود تا قصر بزرگي بنا نهند و در باغ آن نخجيرهاي گوناگون رها سازند تا زاد و ولد كند . پس از آن كارگران از باربد خواستند كه شاه را از پايان كار آگاه سازد . اين خنياگر نوايي با نام " باغ نخجيران" ساخت و آن را با ساز خود بر شاه خواند سپس شاه از شيرين خواست كه اگر حاجتي دارد آن را بخواهد . شيرين از او خواست كه در آن باغ دو جوي سنگي بسازد كه در آنها مي و شير روان باشد و در ميان آن دو جوي كاخي براي او بنا كند . شاه اين خواهش او را پذيرفت . اما پس از مدتي آن را از ياد برد . شيرين كه چنين ديد خواست تا به شاه وعده اش را ياد آوري كند . باربد شعري سرود كه متضمن درخواست شيرين بود و ان را با ساز خود نواخت . دربرابر اين خدمت شيرين ملكي را در اصفهان به باربد بخشيد كه خانواده خود را به آن منتقل كرد .

هرگاه درباريان مي خواستند كه خبر ناخوش آيندي را به شاه بدهند و از آن بيم داشتند از باربد ياري مي گرفتند.يكي از آن موارد داستان مرگ "شبديز" كه در كتابهاي عربي نقل شده است و قديميترين روايت ان در شعر خالد ابن فياض شاعر عرب آمده است شاه سوگند خورده بود كه هركس خبر مرگ شبديز محبوبترين اسب او را به او بدهد سزايش مرگ است . چون اين حادثه روي داد هيچكس را ياراي باز گفتن به شاه را نبود. بناچار درباريان به باربد متوسل شدند و او با ساختن سرودي زيركانه بر زبان خسرو راند كه بگويد
" شبديز مرده است" بدين گونه آخور سالار از مرگ رهايي يافت . ظاهرا " شبديز " لحن بيست و سوم از الحان باربد است كه راجع به اين واقعه يا به هر حال در وصف اين اسب بوده است....

در كتابهاي عربي و فارسي مطالب بسياري دال بر هنرمندي در شعر و موسيقي و بديهه سرايي و لطيفه گويي باربد نقل شده است . بنا به روايت ابوالفرج اصفهاني ‘ روزي باربد در حضور خسرو پرويز ساز مي نواخت يكي ديگر از هنرمندان بر او رشك برد و هنگامي كه باربد موقتا از مجلس بيرون رفت تارهاي عود او را بهم زد . باربد به ناچار با همان ساز به نوازندگي ادامه داد اما با آنچنان مهارتي نواخت كه هيچكس متوجه نقص ساز او نشد و پس از پايان مجلس بود كه شاه را از آن آگاه ساخت و مورد تحسين قرار گرفت.

كساني كه شاه بر آنان خشم مي گرفت باربد را ميانجي قرار مي دادند تا آنان را ببخشايد.

پايان زندگي باربد نيز افسانه آميز روايت شده است . به روايت فردوسي ‘ باربد چون خبر زنداني شدن خسرو پرويز را شنيد از جهرم به تيسفون شتافت و افسوس خود را در شعري كه ساخته بود بيان كرد و آن را براي خسرو پرويز خواند و مويه كرد و سوگند خورد كه سازهاي خود را بسوزاند و ديگر ننوازد.آنگاه چهار انگشت خود را بريد و به خانه رفت و سازهايش را سوزاند .

بنا بر روايت "ثعالبي" سرجس ( يا سرگيس ) رقيب باربد او را زهر داد و كشت .سپس خسرو فرمان داد تا قاتل را به زير پاي پيل افكنند اما لطيفه اي موجب بخشايش او شد .

باربد به مناسبتهاي گوناگون شعر مي سروده و آن را با آواز به همراه ساز مي خوانده. از جمله در جشن هاي بزرگ ايراني مانند نوروز و مهرگان ونيز در جشن هاي درباري حوادث مهم را به شعر در مي آورده است از جمله" جاحظ " در المحاسن و الاضداد نام سرودي را از او به نام " باغ نخجيران " ذكر مي كند كه در مدح باغ خسرو پرويز ساخته بود . نظامي در خسرو شيرين " ساز نوروز " (لحن نوزدهم) و " مهرگاني " (لحن بيستم) از الحان باربد را ذكر كرده است . "كندي" نام سي آهنگي را كه باربد براي هر يك از روزهاي ماه ساخته بود آورده همين نامها در بعضي از فرهنگهاي فارسي مانند برهان قاطع آمده است . "ثعالبي" خسروانيات را به او منسوب مي دارد و ظاهرا منظور از خسروانيات همان هفت راه موسيقي است كه "مسعودي" آنها را به نام طرق الملوكيه ذكر كرده و شش تا از آنها را (سكاف ‘ امرسه ‘ ماداروسنان ‘ شايكاد‘ شيشم ‘ جوبعران) نام برده است. " ابن خرداذبه " از هشت كروف ( يا طروق؟)ايرانيان ياد مي كند : بندستان ‘ بهار ‘ ابرين(آفرين) ‘ ابرينه ‘ ماذرواسبان ‘ شسم ‘ القبه ‘ اسبراس.
تشخيص درست صورت اصلي بعضي از اين نامها دشوار است به روايت حمد الله مستوفي : باربد سيصد و شصت نوا براي هر يك از روز هاي سال ساخته بود . كندي اختراع سازهاي گوناگون را بدو نسبت مي دهد و ابن خرداذ به روايت مي كند كه باربد هفتاد وپنج آهنگ براي خسرو پرويز ساخته بود.از اشعار باربد به زبان اصلي فقط سه مصراعي در كتاب اللهو باقي مانده است. ترجمه بعضي از اشعار او در كتابهاي عربي و فارسي آمده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 13:18  توسط جاماسب  | 

دوره دودمانی آغازین

دوره دودمانی آغازین مصر (3.200 - 3.000 پ.م) به دوره زمانی بسیار نزدیکی به پایان دوره پیش دودمانی اشاره دارد که گهگاه بعنوان دوره دودمانی 0 یا بخش پایانی دوره پیش دودمانی نیز شناخته شده است.

دوره دودمانی آغازین مصر دوره ای است که در آن، مصر باستان در حال به دست آوردن یکپارچگی سیاسی است. در این زمان است که زبان مصری، نخستین بار به هیروگلیفی نوشته می شود.

همچنین گواه باستان شناسی توانمندی درباره دوره دودمانی آغازین وجود دارد که مربوط است به زیست گاه های مصری در جنوب اسرائیل کنونی.

آرایش ایالت ها در هنگامه این دوران یا شاید هم زودتر از آن آغاز شده بود. چندین شهر-کشور کوچک در امتداد نیل سربرآوردند.

گفته شده است که در این زمان، جنگجوی نیرومندی به نام عقرب، بر سرزمین شاهین شاهان فرمان می راند. عقرب شاه، به مصر میانه در شمال لشکر کشید و نی شاه را بر انداخت و  از آن پس، هم بر مصر بالا و هم بر مصر میانه، فرمان می راند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:13  توسط جاماسب  | 

دوره پیش دودمانی مصر

دوره پیش دودمانی مصر (تا پیش از 3.100 پ.م) دوره ایست که در هنگامه آن، گروهی از روستاها زیر رهبری نیرومندترین مردی که از میان خودشان برخاسته بود با هم متحد شدند. این گروه از روستاها گشترش پیدا کردند و به ولایات و سپس پادشاهی های کوچک تبدیل شدند.

در این هنگامه، درّه نیل به سه قلمرو پادشاهی بخش بندی شده بود که بر هر یک از آنها یکی از پادشاهان نیرومند پیش  از تاریخ فرمان می راند.

نخستین قلمرو پادشاهی در مصر پایین، در ناحیه دلتای نیل قرار داشت. در اینجا «زنبور شاه» سلطنت می کرد که نشان و پرچم رسمی اش زنبور عسل یا زنبور سرخ بود. زنبور شاه تاج سرخی بر سر می گذاشت و جایگاهش کاخی ساده و آغازین بود که «کاخ سرخ» نامیده می شد.

دوّمین قلمرو پادشاهی در مصر میانه نزدیک به قاهره کنونی قرار داشت. این منطقه تعلّق به «نِی شاه» بود که پرچم سلطنتی اش شاخه ای از گیاه پاپیروسبود. او تاج سفید بلندی بر سر می گذاشت و کاخش «کاخ سفید» نامیده می شد.

سوّمین قلمرو پادشاهی در مصر بالا واقع شده بود. این منطقه نزدیک به محل «نخستین آبشارها» قرار داشت که مصر را از همسایه جنوبی اش «نوبه» جدا می کرد. این بخش زیر فرمان «شاهین شاه» بود که پرچم سلطنتی اش از شاهین هایی که در ژرفای آسمان بی ابر مصر پرواز می کردند برگرفته شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:13  توسط جاماسب  | 

دودمان دوم مصر

دوره دودمانی نخستین یا کهن مصر دربرگیرنده دودمان های یکم و دوّم است که از 2.920 پ.م، به دنبال دوره دودمانی آغازین، تا 2.575 پ.م، یا آغاز دوره پادشاهی کهن به درازا می انجامد. پیش از اتحاد مصر بالا و مصر پایین در پیرامون 3.100 پ.م، آن سرزمین روستاهای خودمختاری داشت. در دوره دودمانی نخستین مصر باستان، پایتخت مصر شهر تینیس بود.

هوتِپسِخِموی، که به نام بجاو یا بانِتجر (به یونانی بوئِتوس) نیز شناخته شده است، نخستین پادشاه دودمان دوّم مصر بود. نام او به معنی «دو قدرت در صلح هستند» می باشد، که اشاره به دو سرزمین مصر بالا و مصر پایین دارد. چیز کمی از دوران پادشاهی او شناخته شده اما از نام او می توان حدس زد که در دوران پادشاهی وی، مصر بالا و پایین در آرامش به سر می بردند.

ممکن است پادشاه هوتِپسِخِموی با ازدواج با یک شاهزاده خانم مصری به منصبی دست پیدا کرده، و گمان نمی رود که فرزند پادشاه قاعا (آخرین پادشاه دودمان نخست مصر) بوده باشد؛ و شاید داماد وی بوده است.

آرامگاه او در سقاره است. زیرساخت آن به جا مانده، اما هیچ چیز از روساخت آن وجود ندارد. مانتو، تاریخ نگار و کاهن مصر باستان می گوید که هوتِپسِخِموی 38 سال پادشاهی کرد.

«رع-نِب» پادشاه بعدی دودمان دوّم مصر است. مانتو تاریخ نگار و کاهن مصر باستان می گوید که وی 39 سال پادشاهی کرد، اما چنین رقم بزرگی نمی تواند درست باشد چون چیزهای کمی از دوران پادشاهی وی پیدا شده است. برخی او را «نِبرع» نیز می نامند. نام او بدرستی برآیندی است از نام خدا رع، و معنی آن "پسر رع" می شود.

«نینِت جِر» سوّمین پادشاه دودمان دوّم مصر باستان بود. چیزهای بسیاری از دوران پادشاهی وی بدست آمده و گمان می رود که دوران پادشاهی بلندی داشته است. دوران پادشاهی وی را 40 سال گمانه زنی کرده اند.

«ونِگ» پادشاه بعدی دودمان دوّم مصر بود که 8 سال پادشاهی کرد.

«سِنِج»، پادشاه بعدی دودمان دوّم مصر بود که 20 سال پادشاهی کرد. پس از سِنِج، نام چند پادشاه در دست است که در وجود آنها از دید باستانشناسان و فهرست مانتو تفاوت وجود دارد.

یکی از آنها «سِت-پِریبسین» است که 17 سال پادشاهی کرد. او در ام القعب در آبیدوس به خاک سپرده شد. نام او در فهرست مانتو، «کارِس» می باشد. همچنین نام پادشاهی در فهرست مانتو دیده می شود به نام «نِفِرخِرِس» که از دید باستانشناسی، وجود او به اثبات نرسیده است.

دیگر پادشاه این دودمان نیز، «سِخِمیب-پِرِنمات» است. برخی او را همان سِت-پریبسن دانسته اند، و برخی وی را پادشاهی می دانند که زمانی که سِت-پریبسنن بر مصر بالا پادشاهی می کرده، بر مصر پایین فرمان می رانده است.

واپسین پادشاه این دودمان نیز چه از دید باستانشناسی و چه در فهرست مانتو یکی می باشد و او، «خاسِخِموی» است.

خاسِخِموی (پ. 2.686 پ.م) پنجمین و واپسین پادشاه دودمان دوّم مصر بود. چیز کمی درباره دوران پادشاهی وی شناخته شده است، مگر آنکه چندین لشکرکشی جنگی مهم داشته و چندین آرامگاه ساخته است.

خاسِخِموی را جانشین سِت-پریبسن دانسته اند. برخی باستانشناسان می پندارند که پادشاه دیگری به نام خاسِخِم، میان آن دو پادشاهی کرده باشد. بیشتر باستانشناسان نیز باور دارند که خاسِخِم و خاسِخِموی در واقع یک نفر هستند. خاسِخِم ممکن است پس از آنکه مصر بالا و پایین را در پی یک جنگ داخلی، که میان پیروان خدا هوروس و خدا سِت رخ داد، دوباره اتحاد بخشید، نامش را به خاسِخِموی تغییر داده باشد.

او در گورستان ام القعب به خاک سپرده شد.

گرچه مانتو می گوید که پایتخت مصر باستان در این دوران نیز هنوز در تینیس بوده است؛ دست کم سه پادشاه نخست، در سقاره به خاک سپرده شده اند؛ و پنداشته می شود که مرکز قدرت به ممفیس رفته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:12  توسط جاماسب  | 

دودمان سوم مصر

در این دوران بود که تنها یک پادشاه بر ایالت های مصر باستان که در گذشته استقلال داشتند فرمان می راند. پادشاهان محلی پیشین نیز وادار شدند تا نقش فرمانداران یا دیگر کارهای مربوط به گردآوری مالیات را بازی کنند. مصریان در این دوران پادشاهان خود را همچون خدا می پرستیدند و باورداشتند که آنها طغیان سالانه رود نیل را که برای کشاورزی مصر لازم بود، به دست می دهند. همچنین از این دوره بود که به مصریان این باور دست داد که آنها به طور ویژه، مردم برگزیده (تنها بشر راستین بر زمین) هستند.

اناخته، که همچنین به نام نبکا نیز شناخته می شود (به یونانی مزوکریس)، نخستین پادشاه دودمان سوّم مصر باستان بود (که از 2.686 پ.م تا 2.668 پ.م پادشاهی کرد).نام ساناخته به معنای "نگهبان نیرومند" است. او به احتمال بوسیله ازدواج با دختر خاسخموی، واپسین پادشاه دودمان دوّم مصر، به این موقعیت دست یافت.

نِتجریخِت جوسِر (2.668 پ.م - 2.649 پ.م) بهترین پادشاه شناخته شده از دودمان سوّم مصر است، چرا که به وزیرش ایمهوتپ، فرمان داد تا هرم پلکانی وی را در سقاره بسازد. در سنگ نبشته های یافت شده از این دوره، او نِتجریخِت خوانده شده است، به معنی "تن خدایان".

چون ملکه نیمااِتاپ، همسر خاسخموی، واپسین پادشاه دودمان دوّم مصر، عنوان «مادر شاه» را داشته است، برخی نویسندگان گمان می کنند که او مادر جوسِر و خاسخموی پدر وی بوده است. رابطه میان جوسِر و جانشینش سخمخت، ناشناخته است.

جوسِر به منظور دستیابی به معادن گرانبهای فیروزه و مس، چندین اردوی جنگی به شبه جزیره سینا روانه ساخت. او همچنین مرزهای جنوبی قلمرو پادشاهی اش را در نخستین آبشار بزرگ استوار کرد.

سِخِمخِت پادشاه بعدی دودمان سوّم بود (2.649 پ.م - 2.643 پ.م) که پس از جوسر، به تخت پادشاهی مصر نشست.

خابا یکی از پادشاهان دودمان سوّم مصر باستان بود که گمان می رود جانشین سخمخت، و دوران پادشاهی  وی از 2643 پ.م تا 2637 پ.م بوده باشد. وی را سازنده هرم لایه لایه که در زاویةالآریان حدود 4 کیلومتری جیزه قرار دارد می دانند.

هونی، واپسین پادشاه مصر از دودمان سوّم بود (2.627 پ.م - 2.613 پ.م). او دژی را در جزیره پیلسان، به منظور تأمین امنیت مرزهای جنوبی مصر بر سر نخستین آبشار بزرگ، برپا ساخت. هونی به احتمال، پدر هتفرس، شاه بانوی پادشاه بعدی مصر اسنفرو بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:12  توسط جاماسب  | 

دودمان چهارم مصر

چهارمین دودمان مصر، دومین دودمان از پادشاهی کهن مصر بود. پادشاهان این دودمان، به دلیل ساخت اهرام، بهترین پادشاهان شناخته شده مصر باستان هستند. آنها دست کم یک هرم را بعنوان آرامگاه خود ساخته اند. همچون دودمان سوّم، این پادشاهان نیز پایتختشان را در ممفیس نگاه داشتند.

اسنفرو، پایه گذار این دودمان، دستور به ساخت سه هرم داد. گرچه خوفو، جانشین و پسر او از همسرش هتفرس یکم، بزرگترین هرم را در مصر برافراشت، اما اهرام اسنفرو سنگ و آجر بیشتری از دیگر اهرام دارد.

خوفو، فرزندش خفرع، و نوه اش منکارع، همگی آوازه خود را به دلیل ساخت اهرامشان به دست آوردند. دودمان چهارم مصر باستان،  به منظور سازماندهی و پروراندن نیروی انسانی لازم برای ساخت این اهرام، به یک حکومت متمرکز با قدرت گسترده نیاز داشت.

اسنِفِرو (به یونانی سوریس)، پایه گذار دودمان چهارم مصر بود، که از 2613 پ.م تا 2589 پ.م پادشاهی کرد. او با هتفرس یکم که پنداشته می شود دختر نیای وی هونی (واپسین پادشاه دودمان سوّم مصر) بوده باشد ازدواج کرد. همچنین به گفته برخی نظریه پردازان، پدر زن او، پدر خودش نیز بوده است. برپایه این نظریه، هونی پدر هتفرس از یک زن شاهانه بزرگ بود، و اسنفرو تنها از یک کنیز. بنابراین، این ازدواج اسنفرو با هتفرس بود که به او اجازه داد تا تاج و تخت را به ارث ببرد.

اسنفرو و هتفرس، پدر و مادر خوفو، سازنده بنام ترین هرم مصر بودند و البته اسنفرو از جانشینش نیرومندتر بود. او ابتدا هرم هونی را در شهر «میدوم» تکمیل کرده و آن ر از یک هرم پلکانی به یک هرم واقعی تغییر شکل داد، و سپس هرم پلکانی خودش را ساخت. هرم خمیده و هرم سرخ دیگر اهرامی هستند که اسنفرو ساخته است. هرم کوچک دیگری نیز در «سِیل» نزدیک میدوم هست که پنداشته می شود به فرمان وی ساخته شده باشد. در حالیکه اهرام ساخته شده به دستور اسنفرو کوچکتر از هرم بزرگ خوفو است، اما سنگ های بکار رفته در آرامگاه های اسنفرو بیشترین سنگها در میان آرامگاه های همه پادشاهان مصر است.

با وجود ساخت چنین رامگاه هایی، چیز کمی درباره دوران پادشاهی وی شناخته شده است. از یک سنگ نبشته در سنگ پالرمو، آشکار می شود که مصریان به تازگی واردات چوب با کیفیت بالا را از کشورهای خارجی آغاز کرده بودند. این سنگ نبشته می گوید که پادشاه اسنفرو چهل کشتی

 برای آوردن سدر از لبنان فرستاد. همچنین دانسته شده که او قایق هایی را به منظور ترابری کالا و نیز اهداف نظامی در مکان هایی چون سینا، نوبه و لیبی ایجاد کرد.

اسنفرو برای اجرای چنین طرح های عظیم ساختمان سازی می بایست به ذخایر گسترده ای از منابع نیاز داشت. در اینجا، سیاست خارجی پادشاه، نقش بزرگی را بازی می کرد. تاخت و تازهای اسنفرو در لیبی و نوبه، دو هدف عمده داشت. نخستین هدف او، برقراری یک نیروی کار گسترده بود، و هدف دوّمش، دستیری یافتن به مواد خام و فرآورده های ویژه ای بود که در آفریقا به دست می آمد.

خوفو (به یونانی خئوپس) دوّمین پادشاه دودمان چهارم مصر باستان بود. او از پیرامون 2.589 پ.م تا 2.566 پ.م پادشاهی کرد. او بعنوان سازنده هرم بزرگ جیزه، تنها شگفتی از شگفتی های هفتگانه جهان باستان که هنوز پابرجا است، شناخته شده است. خوفو فرزند پادشاه اسنِفِرو و شهبانو هتفرس بود. وی برخلاف پدرش اسنفرو و نیایش جوسر نتجریکت، که هر دو شاهانی بخشنده و مردمدار بودند، در فرهنگ نژادی آتی مصر پادشاهی خشن و ستمگر بیاد آورده می شد. (برای اطلاعات بیشتر در مورد دوران زندگی و پادشاهی خوفو  اینجا را کلیک کنید).

دِجِدِفرع (پایدار همچون رع) پادشاه مصر (2566 پ.م - 2558 پ.م) جانشین خوفو بود. مادر دجدفرع شناخته نشده است. ازنجا که مادر او یکی از زنان فرودست خوفو بوده، او به منظور مشروع جلوه دادن ادعاهایش برای دست یافتن به تاج و تخت، با خواهر خود هتفرس دوّم ازدواج کرد. او همسر دیگری نیز به نام «خِنتِت-ان-کا» داشت؛ همراه با سه پسر: «سِتک»، «باک»، و «هِرنِت»، و یک دختر به نام «نِفِرهِتپس».

«دجدف-رع» (با ظاهری همچون رع) نخستین پادشاه مصر بود که از لقب سلطنتی «پسر رع» را برای خود بکار برد و این نشان دهنده رشد محبوبیت آیین خدای خورشید - رع - می باشد.

هرم او در 8 ک.م شمال جیزه و در شمالی ترین بخش گورستان ممفیس قرار دارد.

«خَف-رع» (به یونانی خِفرِن - 2558 ق.م - 2532 ق.م) چهارمین پادشاه دودمان چهارم مصر باستان بود که پایتخت مصر را به شهر «ممفیس» انتقال داد. دو همسر اصلی خفرع، شهبانو «مِرِسانخ سوّم» که آرامگاه مصطبه او در جیزه قرار دارد، و شهبانو «خاما-اِرِر-نِبتی یکم» مادر جانشینیش «مِنکا-رع»، بودند.

 «مِنکا-رع» (روح والای رع - 2532 ق.م - 2503 ق.م)، پادشاه بعدی دودمان چهارم مصر باستان بود که سوّمین و کوچکترین هرم جیزه به فرمان او ساخته شد. به گفته هرودوت، او فرزند خوفو بود.

«شِپ-سِس-کاف» (روح او شریف است - 2503 ق.م - 2498 ق.م) پادشاه بعدی دودمان چهارم مصر، فرزند جوان تر «منکارع» بود. او واپسین پادشاه دودمان چهارم مصر باستان بود. البته برخی از اسناد، از پادشاه دیگری به نام «دجِدِف-پتاح» یاد نیز یاد شده است که پس از «شپ-سس-کاف» پادشاهی می کرده ولی وجود او هنوز قابل تردید است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:12  توسط جاماسب  | 

خوری ها

هوری ها (يا خوری ها) مردماني از خاورميانه باستاني بودند که در نزديک به 2.500 ق.م در شمال ميان دو رود و نواحي خاوری و باختری آن زندگی مي کردند. شايد سرچشمه آنها از قفقازيه بوده باشد که بعد ها از شمال به آن نواحی وارد شده اند، اما اين احتمال قطعی نيست.

همچنين از آثاری که به زبان سومری و اکّدی و هوريانی، از هزاره سوّم ق.م در دست است، چنين پنداشته مي شود که در کوهپايه های باختری زاگرس و آنجايی که بعدها ماد باختری را می آراست، قبايل هوريانی و لولّوبی و گوتيان و به ظاهر قبايل ديگری که با عيلاميان نزديکی داشتند زندگی می کردند.

قبايلی که به زبان هورياني سخن می گفتند در هزاره دوّم ق.م در ميان دو رود شمالی و تا حدی در سوريه و - چنانکه از نام های امکنه و اشخاص بر می آيد - در سراسر فلات ارمنستان پراکنده بودند.

ميهن شناخته شده آنان در مرکز سوبارتو و درّه رود خبور بود و بعد ها، پادشاهی های کوچکی را در سراسر ميان دو رود شمالي و سوريه برپا داشتند. بزرگترين و با نفوذترين ملت هوريانی، پادشاهی ميتانی بود. هوريان همچنين نقش مهمی را در تاريخ هيتی بازی کردند.

 مردمان

هوريان، در هزاره دوّم پيش از ميلاد، در تمام بخش های خاورميانه باستان زندگی مي کردند. آنها به احتمال بزرگترين گروه نژادی در منطقه بودند. با اين وجود در بيشتر بخش ها، هوريان از لحاظ جمعيت در اقليت بودند. يک اکثريت جمعيت هوريانی تنها در درّه رود خبور و پادشاهی آراپخا وجود داشت.

بسياری از پژوهشگران، هوريان را يکی از از چند قومی مي دانند که نيای کردهای امروزی هستند.

 زبان

زبان هوريانی با اورارتويی خويشاوندی نزديک داشت اما با زبان های همسايگان سامی و هندو-اروپايی مربوط نبود. هوريان در پيرامون 2.000 ق.م، خط ميخی اکّدی را برای نوشتن برگزيدند.

 تاريخ

همچون بيشرينه جنبه های جامعه هوريان، سرچشمه آنها نيز هنوز يک راز است. ممکن است تا پيرامون 2400 ق.م از تپه های قفقازيه گسترش يافته باشند. در سده های آتی، نام های هوريانی بطور پراکنده در ميان دو رود شمالی و ناحيه کرکوک در عراق کنونی ديده می شود.

حضور آنها در نوزی و اورکش به اثبات رسيده است، و سرانجام به هلال مرزي کشتزار حاصلخيزی که از رود خبور تا تا تپه های کوه زاگرس کشيده شده است نفوذ کرده آنجا را به اشغال خود درآوردند.

 شهر-کشور اورکش

دره رود خبور به مدت يک هزاره به مثابه قلب سرزمين هوريان بود. نخستين پادشاهی شناخته شده هوريانی پيرامون شهر اورکش و در پايان هزاره سوّم ق.م پديد آمد. پايان امپراتوری اکّد، هوريان را قادر ساخت تا اين ناحيه را به زير کنترل خود درآورند.

در آغاز هزاره دوّم ق.م، پادشاهی آموری ماری، اورکش را خراجگذار خويش نمود. در مبارزه قدرت آتی ميان دو رود، يک دودمان ديگر آموری در سده 18م ق.م، خود را بر ماری چيره ساخت. پايتخت اين پادشاهی کهن آشوری «شوبات اِنليل» خوانده می شد که در فاصله ای چند از شهر اورکش بنا شده بود.

 پادشاهي يمهد

همچنين در هزاره دوّم ق.م، هوريان به سوی باختر مهاجرت کردند. تا 1725 ق.م در بخش هایی از سوریه همچون الخ نیز یافت می شدند. پادشاهی آموری-هوریانی یمهد پیرامون 1600 ق.م به ثبت رسیده است. هوریان همچنین در منطقه ساحلی آدانیا در کشور کیزو-واتنا می زیستند. سرانجام هیتی ها پادشاهی یمهد را ناتوان نمودند، اما راه را برای رخنه فرهنگ هوریانی به پشته آناتولی گشودند. خود هیتی ها نیز طی چند سده، زیر نفوذ فرهنگ هوریانی رفتند.

 پیدایش میتانی

هیتی ها پس از شکست دادن یمهد، به گسترده شدن به سوی جنوب ادامه دادند. ارتش «مورسیلی یکم» پادشاه هیتی، توانست بابل را تسخیر کند. نابودی پادشاهی بابل، همچون پادشاهی یمهد، به برآمدن دودمان هوریانی دیگری کمک نمود. نخستین پادشاه این دودمان، که یک پادشاه افسانه ای است، «کرتا» نام داشت که پیرامون 1.500 ق.م، پادشاهی میتانی را پایه گذاری نمود. میتانی رفته رفته از منطقه دره رود خبور رشد یافت، و نیرومندترین پادشاهی خاور نزدیک شد (1450 ق.م - 1350 ق.م).

 دولت آراپخا

پادشاهی هوریانی دیگری که از زوال نیروی بابل در سده 16م ق.م سود جست آراپخا بود که پیرامون شهر کردی کرکوک قرار داشت. پادشاهان هوریانی چون «ایتی-تشوپ» و «ایتیا» بر آراپخا پادشاهی می کردند. پادشاهی آراپخا در میانه سده 15م ق.م خراجگذار میتانی، و در سده 14م ق.م توسط آشوریان نابود شد.

 پایان کار هوریان

تا پایان سده 13م ق.م، تمام دولت های هوریانی توسط دیگر اقوام در هم شکسته شده بودند. قلب سرزمین های هوریان، دره رود خبور، یک ایالت آشوری شد. روشن نیست که در پایان دوره مفرغ چه بر سر مردمان هوریانی آمد.

در همان زمان بود که حکومت اشرافی اورارتویی زبان، که زبانشان شبیه به هوریانی کهن بود، خودش را بر اقوام پیرامون دریاچه وان تحمیل می کند، و پادشاهی اورارتو را می سازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:9  توسط جاماسب  | 

نایری ها

قوم نایری (به ارمنی: Նաիրի)، یک قوم واپسین دوره مفرغی است که در سرزمینی که بعدها اورارتو نام گرفت و پیرامون دریاچه وان - آنچه که امروز منطقه آناتولی خاوری در جنوب خاوری ترکیه است - قرار داشت، می زیست.  پنداشته می شود که قوم نایری یک نیروی به اندازه بسنده نیرومند برای گلاویز شدن با آشوریان و هیتی ها بوده اند. از این قوم، نخستین بار توسط آشوریان، در میانه سده 13 قبل از میلاد، بعنوان «نایری» (به زبان آشوری: سرزمین رودها) یاد می شود. قوم نایری همچون رقیبی برای امپراتوری آشور بود. آنها جنگ های بسیاری با آشوریان داشتند. آنها بخشی از مردمانی بودند که بعد ها پادشاهی اورارتو را آراستند. سرزمین آنها دربردارنده 51 ایالت بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:7  توسط جاماسب  | 

کیمریان

کیمریان
کیمِری‌ها یا سیمِری‌ها یا کیمریان (به یونانی:Κιμμέριοι، در آشوری:Gimirri)، از مردمان کوچ نشین و سوارکار جهان باستان بودند. بر پایه نوشته‌های هرودوت خاستگاه اینان شمال قفقاز و دریای سیاه (روسیه و اوکراین کنونی) بوده‌است و میان سده‌های هشتم و هفتم پیش از زایش مسیح در آن سامان می‌زیسته‌اند.بر پایه نوشته‌های آشوری آنان نخستین بار در سال ۷۱۴ (پیش از میلاد) در آذربایجان جای گرفته‌اند.
 

هرودوت نام کیمری (توده مردم) را به معنی عامیانه آن توده مردم بدون شاه ([ کاوی = کی = شاه ] کی - مری، یعنی آنان که شاهانشان کشته شده ) آورده است. این معنی حتّی به نویسندگان بخش وندیداد اوستا رسیده بوده که در آنجا این مردم را تحت نام تئوژیه (گردنده) قوم بدون سرور معرفی نموده اند.

مطابق منابع کهن آشوری و یونانی کیمریان اعم از کیمریان کردوخی و کپادوکی رعایای سکاییان پادشاهی شمال دریای سیاه یعنی اسکیتان (تورانیان سلطنتی) به شمار می آمده اند ودر اثر فشار همینان از سرزمینهای خود درشمال دریای سیاه به کوهستانهای شمال عراق و کوهستان زاگروس و کپادوکیهً آناطولی مهاجرت نموده اند.

 خاستگاه

خاستگاه راستین آنها آشکار نیست، می‌نماید که از تبار هندواروپایی بوده باشند و زبانشان هم از شاخه زبان‌های ایرانی یا تراکیه‌ای بوده‌است.آنها به سکاها از دید زبان و فرهنگ بسیار نزدیک بوده‌اند و برخی هردوی اینان را یکی پنداشته‌اند چه که در منابع خاوری که مهمترینشان سنگ‌نبشته بیستون است این دو را یکی دانسته‌اند. همچنین آنها را از تبار آریایی می‌دانند.

گزارش های تاریخی

نخستین سند تاریخی از کیمریان در سالنامه های آشوری سال 714 ق.م پدیدار می شود. این سالنامه ها شرح می دهند که چگونه مردمانی که آشوریان ایشان را «گیمیری» می نامیدند به نیروهای سارگن دوّم در شکست دادن پادشاه اورارتو یاری رساندند. کیمریان در زبان گرجی نیز «گیمیری» نامیده می شوند. به گفته تاریخ نگاران گرجی، کیمریان، پس از تسخیر کولخیس و ایبری، نقش بانفوذی را در گشترش تمدن آن دو ناحیه بازی کردند. در زبان گرجی امروزی، واژه «پهلوان»، «gmiri» خوانده می شود که برآمدی است از واژه «گیمیری».

در کهن ترین منابع یونانی، یعنی ادیسه هومر، قهرمان داستان، از جزیره افسانه ای «ائه»، به کشور افسانه ای «تاریکی»، در «مرز اقیانوسی که در ژرفا جاریست» گام می نهد. «آنجا شهر و مردمان کیمریان بود و همیشه تاریکی و ابر آن را فراگرفته بود و هرگز خورشید درخشنده به ایشان نگاه نمی کند».

از آنچه در ادیسه آمده است می توان نتیجه گرفت که یونانیان، دورترین اقوام شمالی را «کیمری» می نامیدند و در ضمن آگاهی درستی از ایشان در دست نداشتند. استرابون بر این باور است که نگارنده ادیسه بر اثر دستبردهایی که کیمریان به آسیای نزدیک می زدند از وجود ایشان آگاهی بدست آورده بود.

در پایان سده ششم و در هنگامه سده پنجم قوم در کرانه شمالی دریای سیاه هیچ کیمری ای وجود نداشت. هرودوت (حدود 440 ق.م) می گوید که کیمریان در زمان های کهن در کنار «بوسپور کیمری» (تنگه کرچ) می زیستند و به احتمال «سکاها» ایشان را از آنجا بیرون راندند و کیمریان به آسیای نزدیک کوچ کردند.

گزارش های جاسوسان آشوری از اورارتو - مربوط به سال های 725 تا 722 ق.م - کهن ترین اطلاعات را درباره کیمریان در اختیار ما می گذارد. جاسوسان آشور از شکست فاحشی که در طی لشکرکشی «روسای یکم» پادشاه اورارتو به کشور «گامریان» به وی وارد آمد سخن می گویند. گزیده ای از نامه شاهزاده جوان و پادشاه آینده آشور، «سناخریب»، به «سارگن دوم» شاه آشور، وی را از آشفتگی ها در اورارتو آگاه می سازد:

«به سرورم پادشاه، از خدمتگذار شما سناخریب. به امید آن که حال سرورم پادشاه خوب باشد. در سرزمین آشور اوضاع روبراه است... مردم اوکای به من خبر داده اند که "هنگامی که پادشاه مردم اورارتو به سرزمین گامیر [محل سکونت کیمریان] رفت، سپاهش با شکست کامل روبرو شد، و خود او و فرماندهان نواحی اش به اتفاق سربازانشان عقب رانده شده اند"».

و در گزارش دیگری می گوید:

«اخبار اوراتو - گزارش سابق که فرستادم... درست است [تأیید شده است]. قتل عام بزرگی در میان آن ها صورت گرفته است. اینک سرزمین او آرام است... نیروهای مستقر در هر دژ مرزی گزارش هایی نظیر این می فرستند».

خود سارگون دوم احتمال دارد در پیکار با کیمریان در سال 705 ق.م کشته شده باشد. در سال 679 - 678 ق.م - به گفته تاریخ بابلی - کیمریان وارد خاک آشور شدند. اما «تئوشپا» پادشاه آنها، اسیر «اسرحدون» پادشاه آشور گشت. اما در همان سال به کیمریانی برمی خوریم که بعنوان سپاه مزدور به خدمت لشکر آشور درمی آیند.

در حدود سال های 676 تا 674 ق.م، برپایه مدارک باستانی که به یاری منابع اورارتویی کشف گردیده است، کیمریان دولت فریگیه را که در مرک آسیای صغیر قرار داشت تارومار کردند. اتحاد میان «روسا-ی دوّم» پادشاه اورارتو و کیمریان موجب نگرانی زیاد دولت آشور گشت. در حدود سال 660 ق.م، لیدی (در باختر آسیای صغیر) و تابال (در جنوب باختری ان) در برابر خطر کیمریان به آشور متوسل شدند. نزدیک سال 654 ق.م، «گوگو» (یا گیگ) پادشاه لیدی در پیکار با کیمریان کشته شد و کیمریان موجب ویرانی بزرگی در لیدی، و پایتخت آن «سارد» شدند. با این حال اشغال لیدی توسط کیمریان کوتاه بود. و میان سال های 637 تا 626 ق.م توسط «آلیات دوّم» شاه لیدی، از آن سرزمین بیرون رانده شدند. این شکست پایانی بود بر قدرت کیمریان.

یک سده بعد، عبارت «گیمیری»، بعنوان ترجمه بابلی واژه «سکا» در زبان پارسی، در سنگ نبشته بیستون به کار گفته شد (ح. 515 ق.م)، و سپس، دیگر چیزی از کیمریان در آسیای صغیر شنیده نشد و سرنوشت نهایی ایشان ناشناخته است. پنداشته می شود که در کپادوکیه، که به زبان ارمنی (گامیر» نامیده می شود) مقیم شده باشند.

به طوری که مشاهده می شود، حرکت کیمریان از شرق به غرب، می رساند که به ظاهر سکونت گاه آغازین ایشان در آسیا - مشرق آسیای کوچک - بوده است و سپس، به بخش های شمال باختری آن سرزمین رفته اند. گمان می رود که کیمریان مدتی نیز در آسیای کوچک فرمانروایی کرده باشند و تنها پس از سقوط ایشان در سال 645 ق.م، حکومت آسیای صغیر به دست دولت «لیدی» افتاد.

یک گواه مشکوک نیز وجود دارد که کیمریان در سده هشتم ق.م در آذربایجان کنونی می زیستند. این، نامه ای است از طرف شخصی به نام «آراد-سین» بعنوان «منادی دولتی آشور» یا «سخنگوی دولت آشور» و به ظاهر مربوط است به زمان جنگ کیمریان با اورارتو در فاصله سال های 720 تا 714 ق.م. در این نامه نویسنده گزارش می دهد که پیشوای کیمریان از راه سرزمین [ماننا] (نام این سرزمین در متن اصلی نامه از میان رفته و تنها یک گمان است) وارد خاک اورارتو شدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:7  توسط جاماسب  |